"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۳ '90
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۱ ♥♥♥

نمیدونم با دیدنشون خوشحال میشم یا ناراحت..

حال غریبیه..

با دیدنشون حس غربت بهم دست میده.باورم نمیشه اینا همدیگه رو داشتن..باورم نمیشه قضیه انقدر براشون حل شده س..باورم نمیشه انقدر ریلکسن..باورم نمیشه..

همه ی این سال ها فکر میکردم من تو یه جزیره ام.تک و تنها..

چرا تو همه ی این سال ها یکدومشون رو ندیدم..؟

چرا هیچکس نبود؟

هیچکس..

حتی یک نَفَر ..حتی یک نفــر..




🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۳۰ دی ۹۶ ، ۱۵:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
 


''ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم/ زیر این بار گرانیم که جان را چه کنیم
تو ز من ثانیه هایی که نه از آن من است، می خواهی/ آتشی را که نه در جان من است میخواهی"








🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۳۰ دی ۹۶ ، ۰۱:۳۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

چند سال بود که دلم میخواست کتاب من اوی رضا امیرخانی رو بخونم.خیلی تعریفش رو شنیده بودم؛ بخاطر همین به شدت چشمم دنبال این کتاب بود.چند جایی دنبالش رفتم اما موفق به تهیه ش نشدم. 



خلاصه گذشت تا اینکه چند ماه پیش، بلاگر یه چالش تو وبش برگزار کرد و گفت که جایزه هم داره :))

اینجانب تو چالش شرکت کردم و برنده هم شدم!

جایزه چی بود؟ بن خرید کتاب از فیدیبو.


خب من عضو فیدیبو شدم و با جایزه م همین کتاب "من او " رو خریداری کردم.


آهسته و گسسته خوندمش تا رسیدم به اون قسمتی که حاج فتاح و بقیه! مجبور شده بودند برای شرکت توی مجلس دولتی؛ با خودشون زن سرباز لهستانی ببرن! 

اینجای قصه که رسیدم تا تهش رو خوندم! چرا؟ چون یادم افتاد که این کتاب رو قبلا خوندم ...


 قبلا یعنی کی؟ یعنی زمانی که دوازده سیزده ساله بودم ..

اون سال ها خیلی به کتابخونه ی عمومی شهر مجاور رفت و آمد داشتم.

تمام اعضای خانواده رو عضو کتابخونه کرده بودم و با کارتشون برای خودم کتاب میگرفتم و در عرض دو هفته،

همه ی کتابها رو تموم میکردم..!و دوباره روز از نو..کتاب از نو:))

فکر نمیکنم کتابی تو اون کتابخونه باقی مونده باشه که اون زمان نخونده باشمش!


شاید براتون جالب باشه که بدونید

من وقتی کتابی رو میخونم؛ تمام نوشته هاش رو عین یه فیلم تو ذهنم تماشا میکنم.

اینجوریه که یه قسمتایی ازین نوشته ها،برای همیشه تو ذهنم حک میشه..

بعد خیلی وقتها  یاد همین تصویر سازی ها میفتم،بدون اینکه بدونم این صحنه ها رو قبلا کجا دیدم ...!


خب .. گفتم که دوازده سیزده ساله بودم .. یه طفل معصوم و چشم و گوش بسته .. دقیقا شبیهِ علیِ قصه.

کتاب هایی رو که میخوندم،هم میفهمیدم و هم نمیفهمیدمشون!مثل همین داستان!


اینترنت هم در دسترسم نبود که یه اصلاحاتی رو سرچ کنم تا ازشون سردربیارم..!

 بخاطر همین ماجرای کتاب ،برام جا نیفتاده بود و با کلی علامت سوْال ، نصفه نیمه فراموش شد..


با همه ی اینا .. مرورش یادآوری قشنگی شد برام ..

 تو یه سن و موقعیت دیگه، با یه درک متفاوت .. خوندمش و لذت بردم. 

و البته ...

پیام مهم قصه رو، خوب موقعی دریافتم.



🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۷ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر


بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش


زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش


در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش


دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گو می رسم اینک به سلامت نگران باش


خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش


تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش


حافظ که هوس می کندش جام جهان بین

گو در نظر آصف جمشید مکان باش





🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۶:۳۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر


آب و آتش .. آب و آتش ... آب و آتش ..


کاش راه گریزی بود ..

.
.
،
،


+
 راه آسمان باز بود ..

هلیکوپتر

عملیات نجات

یعنی اینا همه ش مال فیلم هاست؟؟؟ :'(




🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۴ دی ۹۶ ، ۱۴:۳۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

.


در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم 

لطف، آن چه تو اندیشی... حکم، آن چه تو فرمایی...





🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر


-غیر منتظره بود؟

+شاید ..اما انتظارشو داشتم ..

-واقعا؟!

+آره..البته در حال حاضر اصلا فکرشو نمیکردم.

قبلتر بفکرش بودم...خیلی قبل تر.

-چطوری شناختیش؟

+نشناختمش..یعنی چرا..! شک کردم..اما وقتی که اومد داخل,

فهمیدم شکم درست بوده.

-چطور بود؟

+مثل قبل نبود.یه طور دیگه ای...یعنی فرق میکرد.چجوری بگم؟

-اون فرق داشت یا تو؟

+نمیدونم.اون بیشتر از من ...

-خوب بودی؟

+خوب بودم..

-اون چی؟

+خوب..

-میدونستی عوض شدی؟

+...





🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۱ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر


صبح، مسیر خونه تا محل کارو پیاده می اومدم.همینجور که از هوای پاک و آسمون آبی و طبیعت قشنگ شهرم لذت میبردم؛از دور صدای نوحه و یاحسین شنیدم!


با خودم گفتم خدایا محرم که چند ماه پیش تموم شده.الانم که تو ماه ربیع باید باشیم!! شهادت مهادت نداریم که.

اومدم جلوتر دیدم یه لاین خیابون رو بستن و پرچم زرد حزب الله تو آسمون تکون میخوره.

گفتم هان! نکنه شهید آوردن ملت تشیع کنند؟! شاید از سوریه ای شلمچه ای جایی باشه؟!


کنجکاو و کمی نگران؛اومدم جلوتر و تو لاین مخالف؛به جمعیت رسیدم.


دیدم یه جمعیت شصت هفتاد نفره؛ پلاکارد دست گرفتن که ما مردم شریف فلان شهر؛  فنته ی دی نودوشش را محکوم مینماییم و با آرمان های امام بیعت میکنیم! :|


یعنی تظاهرات مسالمت آمیز به این میگن ها! 


یه جاده رو برای فوق فوقش هفتاد نفر آدم بستند؛ نیروی انتظامی و کلیه ی نهادها هم در اختیارشون گذاشتند؛ فیلمبردار و خبرنگار :| هم در حال پوشش کامل خبر و جمعیت!! .. شعار و اینا هم که نمیدادن گلوی نازنینشون اذیت شه.کلن نوحه پخش میکردند.


با این اوصاف کی میگه ما آزادی بیان و حق تظاهرات نداریم؟! مردم ما چطور همچین آزادی بیانی رو پاس نمیدارن؟

واقعا نمیدونم ملت چرا انقدر ناشکرن.

خدایا مارو ببخش :(((



🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۱۹ دی ۹۶ ، ۱۲:۳۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۱۷ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۸


رخت شستن، تو آب یخِ حوضِ کاشی

نم نمِ بارون

چنگ زدن به رخت ها و قرمز شدن دست هات از سرما

شدت گرفتن بارون و خیس شدن لباس های تنت

بوی خاک،زمزمه ی بارون

نگاه کردن به آسمونِ نقره ای 

خیس شدن صورتت با قطره های آب

حسِ زندگی ..

 

🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۱۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۰۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ نظر