"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

دیروز-
سر ظهر ،توی مغازه کلی کار ریخته بود رو سرم .مشغول جاساز کردن اجناس جدید تو قفسه و رگال بودم و همون حال کار مشتری هایی که میومدن تو مغازه رو هم راه مینداختم.چهارپنج تا مرد باهم اومده بودن و هرکدوم یه چیزى میخواستن و قیمت میپرسیدن.یدفعه از پشت شیشه دیدم علی با لباس فرم سربازی و ساک رو دوشش داره میاد سمت مغازه.قربون قد و بالاش رفتم تو دلم.اومد داخل و بهم دست داد و پشت ویترین کنارم ایستاد.جلوی مشتری ها کنترل شده ابراز احساسات کردم.بعد از چند دقیقه اون چند نَفَر از مغازه رفتند .بهش گفتم خببب خووش اومدی علی اقا! سرباز وظیفه ! مامان اینا دیدنت؟گفت نه.داشتم میرفتم پیششون که از دور دیدم سرت شلوغه.اومدم پیشت وایسم که یوقت فکر نکنند تنهایی! 
دلم غش رفت براش... گفتم الهی من فدای مهربونیای داداشم بشم😭💙
ساکشو انداخت رو دوششو رفت اون یکی شعبه.دیگه نگم دلم چقدر گرم شد به داشتنش... و چقدر از خدا خواستم که حفظش کنه برام ..

 

 

 


شب که اومدیم خونه با دست و پای خونی و زخمیش مواجه شدم ..

با اون موتور کوفتی چپ کرده بود..خدا بهمون رحم کرد.. خدا حفظش کرد برام ...

 

 

🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۰۳ شهریور ۹۸ ، ۰۱:۲۵ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۶ نظر

 

یک- یه نَفَر یه نقل قولی کرد از یه نَفَر دیگه و شب عیدی دل ما شکست.البته هیچکدوم قصد و غرض نداشتن ولی نکته ای تو این ماجرا بود بسی ناراحت کننده و دل شکننده.ماجرا رو هی نوشتم هی پاک کردم و هی نوشتم و هی پاک کردم و دست اخر تصمیم گرفتم که بذارم بمونه توی همین دل شکسته .

 

دو- وقتی همیشه از یه نَفَر سراغ میگیری و پیگیر احوالشی و سوْال پیچش میکنی و میخوای از حالش باخبر باشی،یعنی دوستش داری.یعنی برات مهمه.یعنی دلت براش میتپه.ولی وقتی یه روزی یه جایی حس میکنی داری اذیتش میکنی(خواسته یا ناخواسته )دیگه بیخیال میشی.فاصله میگیری.عقب میشینی.بازم دلیلش دوست داشتنه.چون دوستش داری و نمیخوای اذیت بشه.نمیخوای به زور حرف بزنه.پیش خودت میگی من که هستم.اونم هست.گفتنی باشه میاد و میگه.ولی ممکنه روزا همینجوری بگذره و ببینی یه روزی رسیده که دیگه نه تو اونو داری و نه اون تو رو.

 

سه-روز هاست که تمام وقت سرکارم.تمام وقت که میگم یعنی از ده صبح تا دوازده شب.یعنی روشنایی روز میرم تو پاساژ و تاریکی شب ازش میام بیرون.یعنی سروکله زدن با کلی ادم و راه انداختن کارشون و کاسبی کردن از صبح تا شب. شبها برگشتنی گیره ی روسریمو تو ماشین باز میکنم.گیره ی موهامم.شیشه رو تا اخر میارم پایین و اجازه میدم تا خودِ خونه باد بخوره به سرو گردنم.البته فکر نکنید زلف بر باد میدم.نه.از زیر روسری به زلف باد میدم.هعی بابا.چی گفتم نصف شبی.خلاصه حال خوبیه.یجور حس رهایی داره.خدا برکت بده به کسب و کار هرکی که داره برای زندگیش تلاش میکنه و زحمت میکشه.نظر لطفشم شامل حال همه بشه.شامل حال ما هم.

 

چهار- تصمیمات جدیدی گرفتم.تصمیماتى شاید سرنوشت ساز.امیدوارم از پسش بربیام.این چیزیه که تمامش دست خودمه.تمام و کمال.البته اگر خدا بخواد و اراده ای عطا کنه.همون چیزیه که سال هاست دنبالشم.حالا تو دست منه و به ثمر رسیدن یا نرسیدنش رابطه ی مستقیمی با خودم داره .. 

 

 

🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۹ مرداد ۹۸ ، ۰۲:۱۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

ببخشیدا.پشت در مونده بودم،زنگ خونه تون هم که خرابه !مجبور شدم یادداشت بذارم ببینی.مگه اینکه اینجوری بتونم بیام داخل :))

🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۳ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۲۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۱۵ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۴۶

پنجره ی اتاقم تا ته بازه.پرده ها با وزش باد بالا و پایین میرن .قطرات بارون رو بروی صورتم حس میکنم.هوا بی نهایت خنک و دلچسبه.عطر گلهای یاسى که تو اتاقمه با عطر بارون قاطی شده و هوش از سرم میبره.یه مصرعى داره تو سرم مدام تکرار میشه:


دل تو را می طلبد

دیده تو را می جوید

دل تو را می طلبد

دیده تو را میجوید ..




🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۰ تیر ۹۸ ، ۰۰:۵۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۵ نظر