"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

اگر بخوام به اندازه ی تک تکِ نفسهام ازت تشکر کنم...بازم کمه...نمیدونم نمیدونم چطور باید شکرت رو بگم؟چطور بگم ازت ممنونم؟چطور بگم منو ببخش بخاطر همه ی بدی هام؟چطور بزرگیتو توی ذهنم هضم کنم؟

دلم میخواد اندازه ی همه ی عمرم اشک بریزم و اندازه ی تک تک این اشک ها بهت بگم... ازت ممنونم...

کاش لایقِ نگاهت باشم..کاش...لایقم کن ای خدا ...






🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۵:۰۵ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰ نظر

خدایا....خدایا...خدا ....









🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۰۲ آذر ۹۷ ، ۰۴:۱۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۶ نظر


از دست رفته بود وجود ضعیف من ...




🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۲:۱۲ موافقین ۴ مخالفین ۰


صبح که از خواب بیدار شدم؛کسی خونه نبود.

خواستم دوباره بخوابم اما تلاشم برای دوباره خوابیدن بی فایده بود.از تختم بیرون اومدم و مرتبش کردم.بعد رفتم تو سالن و لباس هایی که رو مبل ها و شومینه بود رو برداشتم و هرکدوم رو سرجای خودش گذاشتم.

میخواستم صبح سرکار نرم اما نظرم عوض شد.تصمیم گرفتم که صبحونه بخورم و پیاده برم سرکار.

صبحونه رو خوردم و ظرف های تمیز رو از ظرفشویی درآوردم و به جاش کثیف ها رو چیدم.

بعدش خونه رو جارو کشیدم و لباس هامو پوشیدم تا پیاده بیام سرکار.


سر نبش کوچه مون که رسیدم استرس گرفتم.تا نکنه یوقت فلانی اونجا وایساده باشه.

از شانسم متوجه شدم که تو ماشینش نشسته.سرش پایین بود.منم سرمو انداختم پایین و قدم هامو تند کردم.ترسیدم یوقت بیاد و بگه میخوای برسونمت؟

آخرین چیزی که توی این دنیا میخواستم این بود.یه مسافتی رو طی کردم و خداروشکر خبری ازش نشد.

تقریبا مطمئن شده بودم که نمیاد..که یهو دیدم با سرعت خیلی کم از جلوم رد شد و تو فاصله ی چند متری جلوتر از من وایساد.اون که وایساد منم وایسادم.انگار یه لحظه خون به مغزم نرسید.

میخواستم برگردم برم خونه!!! اما تو یه آن تصمیم گرفتم برم اونور خیابون!

(با اینکه میشد راه خودم رو برم و هرچی پیش میاد رو مدیریت کنم اما نرفتم.یعنی نتونستم.مغزم از کنترل خارج شده بود)

رفتم اونور خیابون و قدم هامو تند کردم.صداشو شنیدم که میگفت نیلوفر خانوم! نیلوفر خانوم! 

نیمچه اخمی انداختم رو صورتم و اصلا برنگشتم.داشتم با سرعت میپیچیدم تو اولین خیابونی که بهش رسیده بودم که دیدم به شدت گاز ماشین رو گرفت و رفت تو خیابون اصلی.


از شدت استرسی که بهم وارد شده بود احساس میکردم یه سطل آب رو روی سرتا پام ریختن.

نفهمیدم بقیه راه رو چطوری اومدم ..اما بازم توی راه دیدمش..


نمیفهمم معنی این دیوونه بازی ها چیه.

نمیفهمم چرا بیخیال نمیشه.

نمیفهمم چرا متوجه جواب من نشده.

اما امیدوارم با این رفتارِ امروزم قشنگ از چشمش افتاده باشم و ازم ناامید شده باشه ...





🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۱:۳۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر


دیدید که بعضی وقت ها آدم چقدر حس بدی پیدا میکنه ازینکه سفره ی دلش رو پیش کسی باز کرده...؟

سفره ی دل رو پیشِ کسی که میدونی محرمِ رازه باز میکنی تا سبک بشی،اما بعدش...

بعد...سردی و سنگینی رفتارِ طرف مقابلت باعث میشه تا مدت ها احساس خفگی کنی...

اونوقت پیش خودت میگی: کاش از شدت دردِ دلم میمردم... اما لآل میشدم و حرفی نمیزدم...







🔹🔹نیلگون 🔹🔹
۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر