"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۶/۱۸
    :|


خب من بازم وقت خالی گیر آوردم تا به چیزهای خیلی مزخرف فکر کنم.

چیزهایی مثل اینکه:پس کی اون عدد شش؛ تبدیل به هفت یا حتی ...هشت میشه !




۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۹
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

سلام!

من اومدم پس از مدت ها ^.^


خب الحمدلله.پرونده ی یه تابستان دیگه به خیر و خوشی بسته شد.

دو هفته ی آخر شهریور روزهای بی نهایت شلوغ و پرخاطره ای شد برای من.

روزهایی که دلم میخواست بیام اینجا و از حس و حال خوبش بنویسم اما به دلیل کمبود وقت و شلوغی بیش از حد امکانش نبود..


با اینکه از نظر کاری تمام وقت درگیر بودم؛ اما این مسئله باعث نشد که به دورهمی های دوستانه مون نرسم.ازونجایی که همه میدونستند من وقتم محدوده؛ برنامه ریزی و مدیریت برنامه ها رو به عهده ی من گذاشتند! منم خدایی سعی کردم منفعت همه رو در نظر بگیرم و از زمان های خالیم؛ استفاده کنم.


نتیجه ی این مدیریت ها کیف دسته جمعی بچه ها بود و ایمان به اینکه بیخود نگفتن که شهریوری ها مدیر و مدبرن :)) 😏😎


حرف و خاطره زیاده اما اگه بخوام همشو بنویسم طولانی میشه.

علی الحساب راجب اون روزی که رفتیم پیکنیک مینویسم تا بعد :)



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۲
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

از صبح نرفتیم مغازه.چرا؟؟

چون برق پاساژ قطعه :| :|

الان،یکی از شلوغ ترین زمان های کاری ماست.یعنی برای ما، دو هفته ی آخر شهریور برابر است با دو هفته ی اول فروردین از نظر شلوغی و تقاضا.

شلوغی خاص اینجا رو کسی درک میکنه که اهل همینجا باشه.

خب.نمیتونم بفهمم چرا باید همچین اتفاقاتی روز و شب تو پاساژ بیفته و مخل کاسبی ما بشه.

جالبه که دیروز برامون نامه آوردن به این مضمون که قراره هزینه شارژ واحد هامون دو برابر بشه!

آخه چه اضافه شارژی برادر من؟!چه کشکی؟!پول برقم که داریم جدا میدیم! خدمات درست هم که دریافت نمیکنیم!پول زور میخوای آره؟؟؟!!! بیام دفتر و دستکتو بهم بریزم؟!بیام تک تک مدیرا و مهندسا رو باز خواست کنم؟!بیام؟؟!!!

ولم کنید.برید کنار همتون !


امضا:یک کاسب عصبانی

-______-


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۱
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


یه روز خیمه زدی تو سرنوشتم 

منم از عاشقیم واست نوشتم

گمون کردی هنوز پر شر و شورم

هنوز عاشقم و خیلی صبورم


شبا همش به میخونه میرم من 

سراغ می و پیمونه میرم من 

تو این میخونه ها خسته دردم

بدنبال دل خودم میگردم


دلم گم شده پیداش میکنم من 

اگه عاشقته وای به حالش

رسواش میکنم من 


تو که قدر وفامو ندونستی

میشد یرنگ بمونی نتونستی

گمون نکن تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبمو از تو پس میگیرم



شبا همش به میخونه میرم من 

سراغ می و پیمونه میرم من 

تو این میخونه ها خسته دردم

بدنبال دل خودم میگردم

تو این میخونه ها خسته دردم

بدنبال دل خودم میگردم



دلم گم شده پیداش میکنم من 

اگه عاشقته وای به حالش

رسواش میکنم من 

دلم گم شده پیداش میکنم من 

اگه عاشقته وای به حالش

رسواش میکنم من ...


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۱
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


امروز ظهر از شدت گرما و آفتاب داغی که تو ماشین افتاده بود کلافه شده بودم.به مامان گفتم شهریور به نیمه رسید اما از بارون خبری نشد!

پس کی بارون میاد؟؟

مامان گفت میاد...آسمون ابر داره .. چندوقت دیگه انقدر بارون میاد که دلت واسه هوای آفتابی لک میزنه :)

گفتم این تابستون زیادی گرم بود ...خسته شدم از این هوای گرم و شرجی.خدا کنه زودتر خنک بشه...

.

.

.

.

شب،وقتی از پارکینگ پاساژ بیرون اومدیم،قطره های بارون بود که رو شیشه ماشین نشست ..تو دلم با خوشحالی داد زدم باروووون..

مامان گفت بفرما نیلوفر خانوم :)) اینم بارونی که سفارش داده بودی !

لبخند زدم.

دستمو گرفتم زیر آسمون..خیسِ بارون شد .. چند لحظه بعد،بارون انقدر شدت گرفت که مجبور شدم شیشه ماشین رو بدم بالا،سرمو تکیه بدم بهش و از بین قطرات روی شیشه، شهرِ چراغونی شده تو دلِ شب رو تماشا کنم..



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۱۷
🔹🔹نیلگون 🔹🔹
١.لطفا موقع خرید کردن و کارت کشیدن؛دم گوش فروشنده ضرب نگیرید تخفیف بده تخفیف بده!چرا که ممکنه اشتباه بشه و برعکس ماجرای امروز ما،به جای اینکه ازتون کم پول بگیریم زیادتر بگیریم!
بله !
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد😑
البته پای من وسط نبود خداروشکر.حساب و کتاب و کارت کشیدن و اینا همه بایه نَفَر دیگه بود.وقتی فهمیدیم که  اشتباه شده رفتم دنبالشون تا شاید پیداشون کنم.اما نشد.
از پاساژ اومدم بیرون دنبال همون مشتری ها که دیدم آقایونِ کت و شلوار پوشیده از بانک دارن میان بیرون.پرسنل بانک بودند.رفتم جلوی یکیشون،سلام علیک کردم و بهش ماجرا رو گفتم.پرسیدم میشه کاری کرد یا نه.گفت میشه اما الان بانک تعطیل شده.فردا هم که جمعه س.گفتم ای بابا چه بد.گفت با فلان شماره هم میتونی تماس بگیری تهران.پیگیری کنی.هیچی دیگه.دست از پا درازتر برگشتم مغازه و به مامان گزارش دادم.


٢.از بین دوستان کسی نمیدونست چطور اون صفحه رو بازیابی کنم.اما خودم راهشو پیدا کردم.ازین بابت خوشحالم :)
کاش میشد پست های از دست رفته ی بلاگفا رو هم برگردوند..



٣.نصف شبی هوس قیمه بادمجون کردم.تو یخچال داشتیم.بیخیال همه ی ملاحظات و رژیم و این حرفا رفتم گرمش کردم و نوش جان!



٤.این جیرجیرک ها خسته نشدن از اول تابستون یه دم دارن جیر میزنند؟!



٥.برادر جان رفته تهران.دو شبه اومدم تخت و اتاقش رو صاحب شدم ! اتاق به این خوبی داره،خوشخواب به این راحتی،اونوقت میره میاد میگه کی میشه تو ازین خونه بری؟؟ تا من تخت و اتاق و همه ی وسایلت رو صاحب شم؟!
بسه دیگه.شوهر کن برو :| :| 




٦.یکی بگه چرا باید درست زمانی من همه پس اندازهامو جمع کردم تو یه حساب تا ماهیانه واسم یه سودی بیاد، (هرچند کم)سود بانک ها میخواد نصف شه؟!من الان دیگه به چه انگیزه ای پس انداز کنم؟!
اس ام اس واریز سود خیلی حس خوبی داشت..حیف :(



٧.صاحب سوپرمارکت نزدیک خونه مون،امروز بی مقدمه به مامانم گفته ماشالله دختر خانوم زرنگی داری!مامانم هیچی نگفته و فقط نگاه عاقل اندر سفیه انداخته بهش.ادامه داده دیروز اومد اینجا آبمیوه بگیره،دید تاریخش گذشته،نخرید.خداحافظی کرد رفت!!
مامانم گفت میخواستی آبمیوه تاریخ مصرف گذشته رو بخره؟! ما خانوادگی موقع خرید مواد غذائی تاریخ تولید و انقضا رو نگاه میکنیم ! اینکه دیگه خیلی پیش پا افتاده و معمولیه.زرنگی نمیخواد!!
از وقتی اینو شنیدم فکم خورده به زمین و هنوز نتونستم جمعش کنم ! 





٨. راستی! عیدتون مبااااارک 🌹💙🌹💙🌹




۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۸
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

به خودم آمدم انگار تویی در من بود ...
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود..



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۳۸
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

من از شما میپرسم!

چه معنی دارد که برق پاساژ به این عظمت در شلوغ ترین زمان کاری ممکن؛  قطع بشود و کل مجتمع در تاریکی محض فرو برود؟!


فروشنده ی مظلومی را تصور کنید.

یک مشتری خوب به تورش خورده.برایش کلی لباس روی ویترین ریخته.چک و چانه زده و کوتاه آمده و تخفیف هم داده تا معامله سر بگیرد.لباس را در نایلون گذاشته و میخواهد کارت بکشد.

که ناگهان برق قطع میشود.!!

دیگر نمیشود که کارت بکشد.مشتری جیب هایش را میگردد!در جیب خود پول نقد ندارد.

قیافه فروشنده را تصور کنید :|

مشتری در حالیکه از مغازه بیرون میرود؛

میگوید فردا هستید؟! :|

فروشنده پوکر فیس وار در حالیکه نگران دزدی احتمالی در این تاریکی شده و چراغ قوه ی گوشی خود را روشن کرده؛  میگوید بلی هستیم! 

و خداحافظی میکنند.



به همین سادگی به همین بدمزگی!


الان درو از پشت کلید کردم و تو تاریکی پشت میزم نشستم  تا برق بیاد.

ساعت کاری پاساژ ؟ امشب تا ساعت یازده .دلم میخواد بریم خونه.منتهی ماشین تو پارکینگه و کیه که الان جرات کنه تو این تاریکی بره پارکینگ سوار ماشین بشه ..!




۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۷
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

  ازون زمان هاست که بی نهایت دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از چی.

به خودم میگم سخت نگیر! بنویس هرچی دل تنگت میخواد..

 دل تنگم خیلی چیزا میخواد.دل تنگ، از دلتنگی میگه.اما من دوست ندارم وبلاگم پر از دلتنگی باشه.


اصلا من واسه چی وبلاگ عوض کردم؟

چرا نیلگون، در دیار نیلگون شد؟! چون از دلتنگی سرشار شده بود ..

اون روی دلم میگه :بی انصافی نکن! تو اونجا از هر دری مینوشتی.اگه از غم نوشتی از شادی هم نوشتی.

در ثانی! خاصیت وبلاگ و نوشتن همینه.اینجا جاییه که میتونی خودت باشی با همه ی احساسی که در لحظه داری .. 

وبلاگ ؛اینستاگرامت نیست.عکس نیست.نور و رنگ نیست.

 اینجا آزادی.آزادی که بدون اینکه دورو بری هات (به جز تعداد محدودی ) از عمیق ترین احساسات و شادی ها و رنج هات بویی ببرن؛ رو دایره بریزیشون!


کلماتی که میاد روی نوک انگشت هات رو، دوست داشته باش. رهاشون کن.نذار نگفته بشن.

نذار گوشه ی دلت بمونند تا فراموش بشن ..



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۶
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


شش هفت سال پیش بود که یه اکانت فیس بوک ساختم.اون موقع دوران اوج و رونق وبلاگ نویسی بود.منم تو بلاگفا مشغول وبلاگ نویسی بودم.دوستان حقیقیم همه تو فیس بوک اکانت داشتن اما تو بلاگفا نه.

من نتونسته بودم با فیس بوک ارتباط برقرار کنم.از جو خاله زنکی ای که داشت خوشم نمیومد.برعکس دوستام که روز و شب اونجا بودن،من سالی یه بار میرفتم و شاید یه پستی میذاشتم.


اخیراً به خاطر اینکه پیج اینستامو بیزینس کنم،وارد پیج فیسم شدم و دیدم اکثر دوستانم دی اکتیون.اما خب بعضی ها همچنان هستن و پابرجان.نمیدونم چطوره که ازون زمان که پیجمو بیزینس کردم،مدام از فیس برام درخواست دوستی میاد!


اینا رو نوشتم تا بگم از یه نَفَر درخواست دوستی گرفتم که دورادور میشناختمش و دیدن اسمش باعث شد یاد کلی خاطره ی قدیمی بیفتم!


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۱
🔹🔹نیلگون 🔹🔹