"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

خدا جان بیا و کمتر با من ازین شوخی ها بکن :))))

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۱ ب.ظ


شش هفت سال پیش بود که یه اکانت فیس بوک ساختم.اون موقع دوران اوج و رونق وبلاگ نویسی بود.منم تو بلاگفا مشغول وبلاگ نویسی بودم.دوستان حقیقیم همه تو فیس بوک اکانت داشتن اما تو بلاگفا نه.

من نتونسته بودم با فیس بوک ارتباط برقرار کنم.از جو خاله زنکی ای که داشت خوشم نمیومد.برعکس دوستام که روز و شب اونجا بودن،من سالی یه بار میرفتم و شاید یه پستی میذاشتم.


اخیراً به خاطر اینکه پیج اینستامو بیزینس کنم،وارد پیج فیسم شدم و دیدم اکثر دوستانم دی اکتیون.اما خب بعضی ها همچنان هستن و پابرجان.نمیدونم چطوره که ازون زمان که پیجمو بیزینس کردم،مدام از فیس برام درخواست دوستی میاد!


اینا رو نوشتم تا بگم از یه نَفَر درخواست دوستی گرفتم که دورادور میشناختمش و دیدن اسمش باعث شد یاد کلی خاطره ی قدیمی بیفتم!




شهریور نودودو من و مه و پر ،با تور رفتیم مشهد.به هتل که رسیدیم و مستقر شدیم،مه گفت بچه ها حالم بده.عذاب وجدان دارم.پرسیدیم چی شده که گفت بیاین براتون اعتراف کنم!گفت مدتیه از طریق فیس با کسی در ارتباطه و بهش علاقمند شده.نگران آخر عاقبتش بود و اینکه پدرش و داداشش سرشو میذارن رو سینه ش اگه قضیه رو بفهمن!


کلی حرف زدیم و ابعاد ماجرا رو موشکافی کردیم.پرسیدم کیه و چکاره س و کجاست و این حرفا.شلوغ کردم که ببینمش..عکسشو نشونمون داد :)))

این دونفر از نظر ظاهری و اینا کاملا متضاد هم بودن.یکی لاغرررر و بلننننند

اون یکی کوتاه و تپلییی

اما عجیب بهم میومدن !!


خلاصه بین حرفاش گفت آقا یه برادر مجرد هم داره :)) گفتم آخجون پس ان شاءالله جاری میشیم باهم :D(محض مسخره بازی گفتم) و خدا میدونه چقدر خندیدیم سر این قضایا و چقدر حال و هوامون عوض شد.حالا من نه فامیلیشونو میدونستم نه دیده بودمشون و نه اصلا تو فاز ازدواج و این حرفا بودم اون زمان.



بعد ماجراهای زیاد،حدود دو سال پیش بود که اینا باهم عقد کردن بلاخره..پایان خوش داشت ماجراشون.وقتی عقد کرد بعد از تبریک ؛بهش گفتم خب الوعده و وفا جاری جان :)))


گفت ح؟!اون که ازدواج کرد و رفت کانادا!

بماند چقدر مسخره بازی درآوردم وقتی اینو گفت..

انقدر خندیدیم به حرفام که اشکمون دراومد و دلدرد گرفتیم .. 

بهرحال "ح" واسه ما شد یه سوژه ی بامزه و خنده دار.هنوز که هنوزه یادآوری این سوژه و خاطراتش، کلی خنده و حال خوب واسمون میاره :))))


نیمه شعبان امسال مه عروسی کرد و رفت سر خونه زندگیش... :) واسه عروسیشم رفتم.کلی هم به داماد سفارشش رو کردم ..

مه واقعا دختر خوبی هست و همسرشم هم واقعا آقاست.از ته قلبم واسشون آرزوی خوشبختی دارم.



بیشتر دوستام و از جمله همین دو نفر،اینروزا دیگه فیس بوک رو بوسیدن و گذاشتن کنار.



القصه.اینارو تعریف کردم تا بگم:

اونی که چندروز پیش با درخواست دوستیش تو فیس باعث شد من یاد این خاطرات بیفتم کسی نبود جز.....


ح !!!!! 


برادرشوهر مزدوج شده و کانادا رفته ی مه جان ..  :| :|




موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۵
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

خاطره نویسی

فیسبوک

نظرات  (۶)

۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۹ ماهی کوچولو
:))))
خوشبخت شن الهی 
خخخ ح عجول تر از داداشش بوده :)) 
پاسخ:
 :))) الهی آمین

چند سالی هم بزرگتر بوده :)
:))
کلید اسرار
این قسمت دختر صبور و ح !
:/
:))
پاسخ:
:)))
اینجاست که شاعر میگه: حالا چرا؟؟؟! :)))

چه جالب....من از حالا کنجکاو شدم بدونم ح هدفش چیه؟
البته شایدم نیت خاصی نداره...گاهی من خودم همه چیز رو پیچیده میکنم و دنبال نیت ادما هستم...درصورتی که شاید طرف بیخیال تر از این حرفا باشه و کارهاش همینجوری باشه
پاسخ:
من مطمئنم اون هیچ نیتی نداره! اصلا فکر نمیکنم به هیچ وجه منو بشناسه!!
هیچ چیز قابل توجهی تو فیس من نیست.نه عکس خودم هست که از رو چهره م بشناسه منو و درخواست بده؛ نه به اسم و فامیل میشناسه منو ! نه هیچی.آخرین پستمم مال سه سال پیشه!



اون اصلا روحشم خبر نداره که ما یه زمانی پیش خودمون سوژه ش کردیم  :)))

فکر میکنم صرفا چون زنداداشش "مه" تو فیسبوک دوست مشترک ما دو نفره، اکانت من براش نشون داده شده و اونم همینجوری درخواست داده ! :)

تازه من اصلا اکسپتش هم نمیکنم  :) 
پناه بر خدا😐باشد که عاقبت به خیر شویم همگی😁
پاسخ:
الهی آمین :)))
خدایی قبول داری بین همه این شبکه‌های اجتماعی، فیس‌بوک یه چیز دیگه بود؟
پاسخ:
قبول دارم فیس بوک جذابیت داشت،امکاناتش خوب و قوی بود و هست همچنان.
اما چون من اون زمان قبل از هرچیز وبلاگ نویس بودم و فیسبوک جای نوشتن حرف دل نبود-بخاطر اینکه همه آشنا بودند-فضاش به دلم ننشست.
البته این به دل ننشستن دلایل دیگه ای هم داشت ( که بعضیاشو تو همین پست گفتم) ... اما دلیل اصلیش وبلاگ بود.اون زمان یه فضای مجازی بود و یه بلاگفایی که برای ما وبلاگ نویس ها یه دنیا ارزش داشت.. 

اما الان اینستا رو بیشتر از بلاگ دوست دارم؛چون عکس و عکاسی رو عاشقم :) 

قهقهههههههههههههه و دیگر هیچ
پاسخ:
:)))))))
نوشدارویی و بعد از ازدواج و خارج رفتن آمدی!
سنگدل! این زودتر میخواستی حالا چرا؟؟؟  :)))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی