"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماجراهای پاساژ» ثبت شده است


دیشب یه خانواده با دختر بچه ی یک ساله شون؛ که بادکنک قرمزی با خال های سفید تو دستش بود؛ برای خرید وارد مغازه شدند.


بچه میخواست از بغل خاله ش بیاد پایین تا راه بره.خاله هم برای اینکه مغازه رو بهم نریزه؛ بردش بیرون از واحدم تا تو راهرو بازی کنه و بدوعه.

مشغول نشون دادن لباس به والدین بودم که یه دفعه.. بمممممب! صدا انقدر وحشتناک بود که همه از جا پریدیم!

پدر کله گنده و هیکلی دختر بچه دستشو رو قلبش گذاشت از ترس :|


راهرو رو نگاه کردم و دیدم اثری از بادکنک نیست و طفلک معصوم شوکه شده و هی سرشو به چپ و راست میچرخونه تا ببینه بادکنکش کجا رفته! :))


دلم کباب شد براش.. لب ورچیده بود و هرآن ممکن بود بزنه زیر گریه.مادرش سریع رفت بغلش کرد تا آرومش کنه .. بعد که اوضاع آروم شد همه خندشون گرفته بود از گیجی بچه و میخندیدن!

چون هنوز چوب بادکنک دستش بود و اینور اونورو به امید پیدا کردنش نگاه میکرد !

 من یه لبخند زدم و لباس هایی که انتخاب کرده بودند رو براشون حساب کردم.


 پیش خودم گفتم آخه رو چه حسابی بادکنک دست بچه یک ساله دادن؟!

 اگه خدای نکرده بچه سکته میکرد چی؟! اگه همین اتفاق باعث لکنتش در آینده بشه میخوان چیکار کنند و....کلی تو دلم حرص خوردم.



در آخر بعد از رویت این ماجرا تصمیم گرفتم که هرگز برای بچه ی کوچیک بادکنک نخرم..!شما هم نخرید لطفا.توپ پلاستیکی و بادی رو جایگزین کنید..

با تشکر فراوان! 






۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۴
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

من از شما میپرسم!

چه معنی دارد که برق پاساژ به این عظمت در شلوغ ترین زمان کاری ممکن؛  قطع بشود و کل مجتمع در تاریکی محض فرو برود؟!


فروشنده ی مظلومی را تصور کنید.

یک مشتری خوب به تورش خورده.برایش کلی لباس روی ویترین ریخته.چک و چانه زده و کوتاه آمده و تخفیف هم داده تا معامله سر بگیرد.لباس را در نایلون گذاشته و میخواهد کارت بکشد.

که ناگهان برق قطع میشود.!!

دیگر نمیشود که کارت بکشد.مشتری جیب هایش را میگردد!در جیب خود پول نقد ندارد.

قیافه فروشنده را تصور کنید :|

مشتری در حالیکه از مغازه بیرون میرود؛

میگوید فردا هستید؟! :|

فروشنده پوکر فیس وار در حالیکه نگران دزدی احتمالی در این تاریکی شده و چراغ قوه ی گوشی خود را روشن کرده؛  میگوید بلی هستیم! 

و خداحافظی میکنند.



به همین سادگی به همین بدمزگی!


الان درو از پشت کلید کردم و تو تاریکی پشت میزم نشستم  تا برق بیاد.

ساعت کاری پاساژ ؟ امشب تا ساعت یازده .دلم میخواد بریم خونه.منتهی ماشین تو پارکینگه و کیه که الان جرات کنه تو این تاریکی بره پارکینگ سوار ماشین بشه ..!




۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۷
🔹🔹نیلگون 🔹🔹