"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است


و قسم به زمانی که میفهمم؛ ganestan08 چه معنی ای داره ...





۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۴۲
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


دیشب خوابای عجیبی دیدم. عجیب ازین نظر که اصلا فکر نمیکردم خوابه و خیلی واقعی بود.

سر کلاس دانشگاه بودم و یه استاد فوق العاده جوون و خوشتیپ داشتیم.داشتم فکر میکردم که چقدر آشناست. که یهو فهمیدم پدر یکی از دوستای هم مدرسه ای منه که جدیدا متوجه شدم که این دوست هم مدرسه ایم؛ ازدواج کرده! (حالا تو واقعیت هیچوقت پدر این خانوم رو ندیدم!اصلا بهش نمیخورد دختر به این سن داشته باشه!!)

بحث های عجیبی با این استاد داشتیم...همراه هام؟! نمیدونم.نمیشناختمشون.با این استاد تا دم ماشینش رفتیم و بعد! من به سرعت سمت کلاس 103 رفتم.پیشرفته داشتیم با استاد "ب".نفس نفس زنان رسیدم سر کلاسش.میخواست حضور غیاب کنه. استاد "ب" هیچوقت اجازه نمیداد که کسی بعد از خودش بیاد سر کلاس. ولی ما سال بالایی بودیم! بهم اجازه داد.رفتم تو کلاس.نیمکت ها عوض شده بود.دیگه تک صندلی نبود.انگارهمون صندلی های دونفره ی سبز و طوسی و سفید کلاس پنجم ابتدایی رو آورده بودن تو کلاس!رفتم پیش مرضیه نشستم.اولین جلسه ای بود که بعد عید میرفتم دانشگاه!

استاد گفت هفته ی دیگه میانترم داریم.یادم افتاد که هیچیییی نخوندم و اصلا نمیدونم درسمون راجب چیه!! تو خواب غمم گرفت که چجوری این همه درس رو بخونم.همونوقت یاد استاد "چ" افتادم.اونم حتما میخواد میانترم بگیره..همینجور داشتم حرص میخوردم که یهو از خواب پریدم.


تا چند لحظه تو بیداری داشتم غصه میخوردم که چجوری این همه درس رو برای امتحانا بخونم!! که یهو یادم افتاد که درس من تموم شده و لیسانسم تو کشوی عسلی بغل تختمه ....!

یه نفس راحت کشیدم و با اعصاب له شده و خسته از تخت زدم بیرون..


گرفتاریم بخدا ... نمیدونم چرا بعد دوسال که درس مزخرف تموم شده رفته؛هنور کابوس درس و دانشگاه ولمون نمیکنه؟! :||

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۱۵
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

احساس میکنم یکی از تنها راه های تغییر وضعیت موجود ؛ درس خوندن واقعی برای کنکور ارشد و پذیرفته شدنه.

تنها راهی که بتونم خودم رو به خودم ثابت کنم؛

تنها راهی که بتونم یه زندگی متفاوت رو شروع کنم؛

تنها راه بریدن ناف روانیم از خونه و خانواده درس خوندن تو یه شهر دیگه س.


زمان خیلی جلو رفته.بزرگ شدم؛ دلم میخواد برم.نمیدونم کی و کجا ولی دلم میخواد برم و دیگه نباشم ..فکر رفتن گاهی عین خوره میفته تو وجودم و ... من باید یه راهی برای رفتن پیدا کنم ..



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۹
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

یهو دلم خواست که یه نامزد داشتم که سرباز باشه.بعد من هی از دوریش غصه بخورم و لاغر شم(!) و هی روز شماری کنم تا خدمتش تموم شه و برگرده بیاد بیاد پیش من :)

فکر میکنم خیلی حس و حال خوبیه.با همه ی سختی هایی که میدونم داره..انتظار شیرینیه ..


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۶
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

یه روزی؛ که دقیقا میشه بیست و دو ماه پیش؛ بعد اینکه بلاگفا وبلاگ هامونو حذف کرد؛ اینجا رو ساختم.ساختم که بنویسم.

اما موندگار نشدم.یه وبلاگ دیگه ساختم و بیست ماه اونجا نوشتم.

حالا برگشتم اینجا؛ آدرسو عنوانش رو عوض کردم؛ تا به نوشتن ادامه بدم.


عوض کردن وبلاگ دلایل زیادی داره..دلایلی که بلاگ نویس ها خوب ازش باخبرن.یه حسی بهم میگفت باید ازونجا برم و یه خونه ی جدید برای نوشته هام درست کنم.هجران سخته. حتی از یه خونه ی مجازی.اما گاهی باید چشم رو روی خیلی چیزا بست و رفت و از نو شروع کرد.


آدرس اینجا رو عده ی انگشت شماری خواهند داشت ..و احتمالا عده ای که از گوشه و کنار گذرشون به اینجا میفته.

در هرصورت به خونه ی جدید نوشته هام خوش اومدید دوستان :)



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۳۰
🔹🔹نیلگون 🔹🔹