"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

M


احساس این روزهام رو به هیچ وجه نمیتونم توصیف کنم.نمیدونم خوشحالم یا ناراحت؟! نگرانم یا ریلکس؟!

دوست دارم یا ندارم؟! خوشم میاد یا نه؟!


احساس خلاء عجیبی میکنم.حس میکنم از کره ماه دارم سقوط میکنم به سمت زمین و اتفاق های اطرافم انقدر ناباورانه س که به سختی درکشون میکنم.

منتظرم این سقوط آزاد تموم شه تا ببینم در نهایت چه اتفاقی میفته..


پاییز و بارون و خرمالو ازین ببعد تو خاطرات من یه رنگ دیگه ای خواهند داشت. پاییزی که داره با آهنگ های هایده و ابی و دلکش سپری و لمس میشه!


برای گفتن حرفام تمرکز ندارم.حتی نوشتنشون هم برام آسون نیست.باید کلمات و حرفام رو مرتب و دسته بندی کنم.باید چند بار تکرارشون کنم تا بشه اونی که میخوام و چیزی از قلم جا نیفته.



دلم میخواست حرفهامو با صدای بلند تکرار کنم! اما نمیدونستم چطوری؟تو خونه که موقعیتش نیست؛ مغازه هم وقتایی که تنهام نمیشه با خودم حرف بزنم! 

ممکنه همکارا و مشتری هام فک کنند با یه دیوونه طرفن :))) 

از همین رو تصمیم گرفتم که گوشیمو بذارم بغل گوشم و ادای حرف زدن با تلفن رو دربیارم! :دی


این بهترین راه ممکن بود .

یه نکته ی بسیار ظریفه که ممکنه یه روزی به کار شما هم بیاد ؛ )


انگشتر عقیق و ساعت مچی دلخواه من !

روز چهارشنبه ی مورد علاقه ..

و شهادت امام رضا و مشهدی که سه سال و سه ماهه قسمتم نشده ..

یا امام رضا (ع) ..


میشه واسطه شی مثل همیشه؟


دلم آرومه..

امیدم به خداست و لطف همیشگی و بیکرانش...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۷
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

نمیدونم تجربه کردید یا نه؟


گاهی تو زندگی،در یه مدت زمان کوتاه کلی اتفاق جورواجور و عجیب میفته.اونم اتفاق های مهم،تاثیرگذار و دور از ذهن.

مثل آشنایی های عجیب ،آدم های جدید،دکتر و بیمارستان برای عزیزان و نگرانی براشون.

استارت واسه درس خوندن و اینطور قضایای خوب و بد و درهم.

یعنی شدت و حدت اتفاق ها به قدری زیاده که این وسط هنگ میکنی و نمیدونی اول به کدوم اتفاق فکر کنی.


من الان دقیقا تو همچین وضعیم.مغزم پر از سواله.پر از نگرانی.پر از چرا؟

چرا من؟چرا این موقعیت؟چرا این همه استرس؟

چه کنم با این همه چالش؟چه کنم با این همه خیال؟!

چه کنم به این میلِ به حرف نزدن،حتی با صمیمی ترین دوست؟



خدایا میدونم خودم اینو خواستم!اما چی رو میخوای به من نشون بدی؟!اینکه درخواستم اشتباه بوده؟!اینکه باید حرفامو پس بگیرم؟! بگم چرااا همونی که میخواستم هست و نیست؟!!!!

آخه چرا؟؟؟


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۲
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


می دونـی قـلـبـم آروم نـداره

تـو سـیـنـه مـن یـه بـی قراره

زنـجـیـرو وا کـن ز پا دیوونه من

چشم انتظارم بیا به خونه من



بیا عزیزم بیا صبرم سر اومد ...

.

.

.

.

.

.

.

.

با صدای ملکوتی بانو هایده بخوانید :) .. 



۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۱
🔹🔹نیلگون 🔹🔹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۷:۴۷
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


سوالی که پیش اومده اینه:

چطور ممکنه کسی گوشی مدل بالا و خط ٩١٢ داشته باشه و از قضا آدم به روزی هم باشه،

اما هیچگونه نرم افزار پیامرسان و شبکه اجتماعی و ...نداشته باشه؟!!!!!


اصلا این آدم چطور بدون این شبکه ها،تو این زمونه زندگی میکنه؟!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۰۱:۲۶
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۱:۴۰
🔹🔹نیلگون 🔹🔹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ آبان ۹۶ ، ۰۱:۱۲
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

در حال حاضر دلم چیزی نمیخواهد جز خیابان انقلاب تهران ... 

سوالی که پیش میاد اینه که چرا خیابان انقلاب؟ چون میخوام تصمیمات مهمی بگیرم.
چون "میم" مجابم کرده که ارشد خوندن ؛ حتی با وجود نبود کار و درآمد و آینده برام خوبه.البته خودم اینو از قبل میدونستم.
"میم" حتی بهم پیشنهاد داد که داروسازی بخونم.اما بهش گفتم که این جزو محالاته.یعد از این همه سال دوری از درس و کتاب های تجربی.نداشتن هیچ کتاب درسی.رد کردن تمام کتاب های تستم.
و با وجود شاغل بودنم..واقعا دیوونگیه فکر کردن به همچین چیزی.

اگر تهران بودم، به خیابان انقلاب میرفتم و قدم میزدم و فکر میکردم.
به رشته های مختلف.به کنکورهای مختلف.به مسیرهای مختلف.
به رویاها و حسرت ها و آینده ..

شاید به نتیجه میرسیدم ..

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۲:۵۰
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


امروز؛ شنبه؛ ششم آبان هزاروسیصد و نودوشش.

در این لحظه تو واحدم نشستم و به صدای اذان گوش سپردم.پاساژ خلوته و از ساعت ده تا حالا که مغازه رو باز کردم؛دشت نکردم.ان شاءالله که خدا امروز مشتری های خوب و گوگولی برام میفرسته و به زودی دشت اول رو میگیرم :)

ازین فاصله و از طریق دیوار شیشه ای روبه رو؛ دریای نیمه آروم و آبی امروز رو میبینم و لبخند میزنم.به خودم میگم که جزو معدود آدم های خوشبخت دنیا هستم که هرروز و ازین فاصله ی نزدیک به دریا سلام میکنم :)

.

.


یک ساعت بعد :))

.

.

خب الحمدلله.خدا چندتا مشتری خوب فرستاد و تو هردوتا مغازه دشت کردم ^.^

از صنف برای بار چندم بهم زنگ زدن تا برم جواز کسبم رو تحویل بگیرم.

به جواز؛ مغازه و کارم فکر میکنم ..

به خواسته ای که چند سال پیش داشتم. و خدارو به خاطر این لطفش هزار بار شکر میکنم.


مسائلی که از دو هفته پیش تاحالا ذهنم رو مشغول کرده بود کنار زدم.البته کنار زدنی نیستند. اما میشه بهشون فکر نکرد.


احساس اندوه عمیقی بود.حس اینکه من واقعا متعلق به کدوم دسته ام؟ و حق و حقوق من چیه؟

چیزهایی بود که من نمیدونستم و تازه ازشون مطلع شدم.چیزهایی که واقعا برام ناراحت کننده و باور نکردنی بود..


ترجیح میدم راجبش فکر نکنم.


میدونید؟ بنظرم گاهی ناآگاهی بهتر از دونستن یه سری مسائله.مسائل ناعادلانه.بی عدالتی محض.هیچی اندازه ی بی عدالتی اعصاب منو بهم نمیریزه.بعضی از بی عدالتی ها، جبر روزگاره و بعضی، جبر آدمهای روزگار.

بی عدالتی روزگار رو میشه تحمل کرد؛ اما عادل نبودن آدمهایی که از عدل دم میزنند؛ هرگز.

تکلیف خودم رو نمیدونم.سینه سپر کردن و مبارزه با بی عدالتی؟ نشستن و تماشا کردن؟! فریاد زدن یا سکوت کردن؟!


یا در سکوت فریاد زدن؟


باید تصمیم بگیرم ..




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۳:۵۰
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد


غم دنیی دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

غم دنیی دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

حیف باشد دل ...



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۶ ، ۲۱:۲۵
🔹🔹نیلگون 🔹🔹