"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است


میدانی آقا جان؟ دلتنگم.. دلتنگ ..نه از برای صحن و سرایت؛ نه از برای چشم دوختن به گنبد طلا و زمزمه کردن ها؛ و نه از برای سرگشتگی در رواق ها و سقاخانه ها .. 

دلتنگی از نوع سلام گفتن و جواب شنیدن ..

دلتنگی از برای حال و هوای زیارت ناب ..


هوای گریه دارم.اما نمیشود! اینجا نمیشود حرف زد و عقده وا کرد .. هوای صحن و سرا میطلبم برای گشودن دلتنگی ها و ریزش بی امان اشک هایم!


آقا جان ..میدانم .. بارها از تو خواسته ام که گوشه ای از قلبم را همچون حرمت کنی؛ امن و امان.خواستم در قلبم تو را داشته باشم.برای همه ی زمان ها و مکان ها.

خواستم هرلحظه که خواستم؛ متصل شوم؛ سلامی بگویم و شاید .. جوابی بشنوم..


آخ آقا جان .. چنین آرزویی اگرچه محال؛ اما خوش خیالی بود .. خوش فریبم میداد ..


میدانی آقا جان .. دلتنگم ..دلتنگ لحظه های ناب استجابت؛ دلتنگ لحظه هایی که انگار دنیا منتظر اشاره ای از من و قلبم است ..



 مثل همیشه؛ دلم به واسطه گری ها و مهربانی هایت خوش است .. از راه دور .. از زمین خاکی به بهشت برین ..

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۲
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


یه حسی دارم این روزا

که گاهی با خودم میگم

شاید مردم حواسم نیست ..


 


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۰
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

یعنی من عااااشق آقایونی هستم که تنها میان برای خرید!


ازون نظر نه هااااا  !:دی ازین نظر که خانوم هاشون یا مادرشون یا خواهرشون :دی باهاشون نیستند که سختگیری کنند تو خرید! یه چیزی رو بخوان؛ دو سوته انتخاب میکنند.نه به رنگش گیر میدن؛ نه به نخ اضافه ای که شاید رو لباس باشه؛ نه به سایزش! نه حتی لازمه از یه مدل لباسی صد تا بریزی جلوشون! معمولا از هر جنسی که بخوان؛ همون اولی که دیدن رو انتخاب میکنند و میگن همینو بذار!

یا حتی گاهی میان میگن به سلیقه ی خودت چند دست لباس فلان سایز برام انتخاب کن*.*


  و حتی در هشتاد درصد مواقع تخفیف هم نمیخوان و چک و چونه هم نمیزنند! [ اشک شووووق]

باور کنید خیلی محترمانه کارت رو تقدیمم میکنند و رمزشو میگن و تمام! ^.^


انقدر این خوش خریدی آقایون واسم خوشاینده که حتی تصمیم گرفتم در آینده یه بوتیک مردونه باز کنم! :d 

باشد که همیشه مشتری خوش خرید و آقا برامون بیاد و از دست سخت پسندی و خرید وسواسی خانوم ها رهایی بیابیم! آمین یا رب العالمین!  

.

.

.

پ ن: البته باید بگم که از حق نگذریم؛ بعضی از خانوم ها هم فوق العاده خوش خریدن هستند :)

منتهی آقایون خوش خرید تعدادشون بیشتره ؛ )

یعنی یا آقایی نمیاد داخل مغازه؛ یا اگر میاد به احتمال نود درصد خریداره! منتهی خانوم ها تا کل شهرو نگردن ؛ معمولا خرید نمیکنند :)))) :D



۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۲۱:۱۳
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


برای رفع دلگیری و دلتنگی در یک عصر پاییزی چه کنیم؟!

یک بسته پفک نمکی مینو بردارید، آن را باز کرده؛ بیخیال عالم و آدم نوش جان کنید :)



۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۰
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

از طرف یکی از دوستان (نویسنده وبلاگ کوچه دوازدهم) به چالش دعوت شدم.

چالش معرفی ابزارها یا کامپیوترهایی که از طریقشون به دنیای مجازی متصل میشیم و وبلاگ مینویسم و غیره.



عرضم به حضورتون که من وبلاگ نویسی رو با لپ تاپم تو بلاگفا شروع کردم :)))

 مارکش سونی وایو و مدلش سری E هست.

E series VPCH3AEG

اگر میخواین از امکانات سخت افزاری و .. لپ تاپ با خبر بشید میتونید اسمش رو سرچ کنید.


سال نود نودویک بود که این لپ تاپو خریدم.انصافا خیلی عالی بود از هر نظر و من هیچ مشکلی باهاش نداشتم.اما الان حدود یه ماهه که بعضی از دکمه های کیبوردش،مثل backspace  وfn + گرینه های دیگه کار نمیکنه.و من نمیدونم مشکلش از کجاست و چطور برطرف میشه.

در حال حاضر؛استفاده م از لپ تاپ برای رسیدگی به حساب کتاب های مغازه و فیلم دیدنه.و خیلی وقته برای وب نویسی و وبگردی و ... ازش استفاده نمیکنم!



برای وب نویسی و وبگردی و ارسال ایمیل و چت کردن و این کارا مدت هاست  که از گوشی های هوشمند استفاده میکنم.چون برام راحتتره!

عرضم به حضورتون که اگر بخوام پیشینه ی گوشی هامو بگم یکم طولانی میشه! بنابراین میرم سروقت دوتا گوشی آخری که در حال حاضر ازشون استفاده میکنم:


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۳
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

نه به تابستون که یهو ساعتو نگاه میکردی میدیدی یازده و نیم شبه

نه به الآن که فکر میکنی دو ساعت از هشت گذشته ؛ اما هنوز هشت و ربعم نشده :/


این چه وضعشه آقا .. اصلا دوباره ساعت ها رو بکشید جلو! حوصلمون سر رفت :|

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۴
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


دیشب یه خانواده با دختر بچه ی یک ساله شون؛ که بادکنک قرمزی با خال های سفید تو دستش بود؛ برای خرید وارد مغازه شدند.


بچه میخواست از بغل خاله ش بیاد پایین تا راه بره.خاله هم برای اینکه مغازه رو بهم نریزه؛ بردش بیرون از واحدم تا تو راهرو بازی کنه و بدوعه.

مشغول نشون دادن لباس به والدین بودم که یه دفعه.. بمممممب! صدا انقدر وحشتناک بود که همه از جا پریدیم!

پدر کله گنده و هیکلی دختر بچه دستشو رو قلبش گذاشت از ترس :|


راهرو رو نگاه کردم و دیدم اثری از بادکنک نیست و طفلک معصوم شوکه شده و هی سرشو به چپ و راست میچرخونه تا ببینه بادکنکش کجا رفته! :))


دلم کباب شد براش.. لب ورچیده بود و هرآن ممکن بود بزنه زیر گریه.مادرش سریع رفت بغلش کرد تا آرومش کنه .. بعد که اوضاع آروم شد همه خندشون گرفته بود از گیجی بچه و میخندیدن!

چون هنوز چوب بادکنک دستش بود و اینور اونورو به امید پیدا کردنش نگاه میکرد !

 من یه لبخند زدم و لباس هایی که انتخاب کرده بودند رو براشون حساب کردم.


 پیش خودم گفتم آخه کدوم آدم عاقلی بادکنک  دست بچه یک ساله میده!

 اگه خدای نکرده بچه سکته میکرد چی؟! اگه همین اتفاق باعث لکنت بچه در آینده بشه میخوان چیکار کنند و....کلی تو دلم حرص خوردم.



در آخر بعد از رویت این ماجرا تصمیم گرفتم که هرگز برای بچه ی کوچیک بادکنک نخرم..!شما هم نخرید لطفا.با تشکر فراوان! 






۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۴
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

چند شب پیش که حالم گرفته بود؛ در راستای عوض شدن حالم درخواست کردم که بریم پیتزا بخوریم! که باهاش موافقت شد.

نزدیک رستوران ماشین رو پارک کردیم تا مسافتی رو پیاده طی کنیم.هوا عالی بود. باد خنک همراه با نم نم بارون.این کافه رستوران تو پیاده رو هم صندلی و سایبون داره.پیشنهاد دادم بیرون بشینیم اما اکثر صندلی ها پر بودند.یه میزصندلی دونفره خالی پیدا کردم ولی سایبون نداشت.گفتم احتمال داره بارون شدید شه؛ بریم داخل.رفتیم داخل اما جا نبود.مجدد برگشتیم بیرون تا ببینیم کی آخرای غذا خوردنشه و آیا جا پیدا میشه یا نه !

در همون حال بارون شدید شد و سیل گرفت.حتی میزایی که زیر سایبون نشسته بودند خیس شدند و ملت غذاهاشونو از زیر بارون جمع کردند توی نقطه ی امن! ما هم که دیدیم اینطوریه خواستیم بیخیال بشیم و بریم خونه! اما صاحب رستوران اجازه نداد بهمون! البته از روی محبت ( چون آشنا و مشتری قدیمی هستیم) مارو بردند داخل و یه جا برامون تهیه کردند.. بعد دوتا میز کناری ما هم خالی شد و دوتا زوج نشستند.ما زودتر از اون دوتا میز سفارش دادیم اما وقتی سفارشمونو آوردند که غذای اونا در حال تمام شدن بود :|

موقع خوردن به مامان هشدار دادم که مواظب باش نسوزی پیتزاهای اینجا خیلی داغه.خودمم اندکی صبر کردم و بعد شروع کردم به خوردن. اما بازم سوختم.سوختم سوختنی! 



بله من همه ی اینارو نوشتم که بگم پیتزا به اعمال شاقه خوردم و سوختم! هنوز بعد چند روز؛سقف دهنم و لثه م ملتهبه و نمیتونم درست غذا بخورم.( الان دلم میخواد پسته بخورم ولی نمیتونم :(((  )

و نمیدونم سرمو به کجا بکوبم که دهنم خوب شه!


 خلاصه ... این بود خاطره ای از یک پیتزا خورده ی دهانسوخته :|



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۸
🔹🔹نیلگون 🔹🔹


در طول سه روز به این نتیجه رسیدم که ...


 در مواقعی خاص،حرف نزدن بهتر از حرف زدنه.درسته که اگه حرف نزنی ؛یه حرفایی تا آخر عمر ممکنه رو دلت بمونه،یا ممکنه تو ذهنت قضاوت نادرستی کنی ..یا حتی به فکر و خیال هایی که داری پرو بال بدی..

درسته ممکنه درد بکشی از نگفتن حرفات و ابهاماتت.اما...حسِ گندِ بعد از حرف زدن و جواب درست نگرفتن رو تجربه نمیکنی..

من این چند روز حرف هایی که زدم که نباید!سوال هایی پرسیدم که نباید....

نباید از قلبم بیرون میکشیدمشون ..




سر به مهر نبودن حرفام،به احساسِ سقوط توی سیاهچاله ی عمیق نمی ارزید ...



۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۳:۴۸
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

عاشورای دلگیری بود ..با وجود اینکه مزار و امامزاده ی خیلی سرسبز و دلبازی داریم نسبت به بقیه گلزارهایی که دیدم؛ اما امروز اونجا عجیب احساس خفگی میکردم.

اوج دلگرفتگیم اونجایی بود که تو مزار بعد زیارت قبور فامیل و آشنا رفتم سرخاک خدیجه.خدیجه همکلاسی ابتدایی تا دبیرستان من بود...یه دختر ماه ..و خوش چهره ...

دبیرستان که بودیم موقع رد شدن از خیابون؛ تو یه روز بارونی تصادف میکنه و میره تو کما .. و دیگه هیچوقت از کما برنمیگرده.

امسال که به رسم هرساله تو روز عاشورا رفتم که براش فاتحه بخونم؛ وقتی تاریخ 1387 رو سنگش دیدم حالم بد شد.دنیا دور سرم چرخید..سر دردی گرفتم که هنوز خوب نشده .. :(


 9 سال ..! مگه الکیه .. همش میگم واقعا 9 سال ازون روز گذشته ...




۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۹:۳۷
🔹🔹نیلگون 🔹🔹