"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

بحران بیست و چند سالگی

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ق.ظ


امروز تولد دوتا از دوستای صمیمی و قدیمی دبیرستانم بود.بچه ها تو گروه پیام تبریک گذاشتند.بخاطر عدم حضور "پ" که مزدوج شده و رفته خارج از کشور هیچ برنامه ای برای امروز نداشتیم.

البته قراره که تا ماه بعد بیاد .. دورهمیمون هم به امید خدا موکول شده به یکی از همون روزا.احتمالا به روز تولد من میکشه...


خلاصه که شروع کردیم به تولد بازی تو گروهمون و عرض تبریک مجازی و استیکر بارون کردن گروه.


ازشون پرسیدم خب امروز چه حسی دارین؟!

"ز" گفت حس خیلییی بدی دارم.خیلییی ناراحتم!

تو روز آخر 24 سالگی خانواده برام کیک خریدن و پیشاپیش برام تولد گرفتن.


گفتم خب چرااااا ؟؟!!! (در حالیکه میدونستم چرا!! )


گفت دوست ندارم سنم بره بالا ..میفهمیدم.حس و حالشو خوب درک میکردم.اما نخواستم جو گروه رو سنگین تر کنم.


گفتم خب زندگی همینه ناراحتی ندااااره ...بخوایم نخوایم سنمون میره بالا.


تو همون حال "زی" که چند ماه ازمون بزرگتره گفت راست میگه حسش خیلی مزخرفه!

ربع قرن زندگی .. امسال اولین سالی بود که روز تولدم ناراحت نبودم اما وقتی یکی از دوستام بهم گفت ربع قرنی شدنت مبارک ؛ پنجر شدم و یادم افتاد باید افسرده شم!


خلاصه حضار در گیر بحث ربع قرن زندگی شدند ..



یهو "زی" گفت بیست و پنج سال تنهاااااایی!😔😔😔


دیگه در اینجا یهو دلم کباب شد و اگه پیش هم بودیم سرمو میذاشتم رو شونه ش تا یه دل سیر باهم  عر بزنیم :))))


ولی گفتم جمع کنید خودتونو ... منو افسرده نکنید حالا .. فعلا از همتون کوچیکترم!

دیگه همشون حمله کردن بهم گفتن انگار چند سال بزرگتریم ازش!!! یه ماه دیگه تورو هم میبینیم😂😂😂


"پ" گفت من اصلا احساس بزرگی نمیکنم! حس میکنم هنوز بچه م.

"زی" در جواب گفت فعلا داغی.البته آپشنی که تو داری ازدواجه.بیهوده نزیستی تا حالا.


یکم سکوت برقرار شد و "پ" تایپ کرد که از تویی که تحصیل کرده ای انتظار همچین طرز فکری رو نداشتم. کی گفته ازدواج آپشنه؟

مهم اینه که هدف داشته باشی و از لحظه های زندگیت لذت ببری و درون خودت احساس خوشبختی کنی. 


با اینکه ذهنم مدت هاست درگیر همچین افکاریه،گفتم درسته.کی گفته هرکی ازدواج کنه خوشبخت میشه و اگه ازدواج نکرده باشه بیهوده زیسته؟!


خلاصه بحث پیچیده ای با بچه ها در این باب درگرفت که دیگه خیلی وارد جزییاتش نمیشم.


هرچی میومدم فضا رو لطیف کنم؛ نمیشد ..کلی مسخره بازی؛ کلی شعر؛ از حافظ و یاری که قراره یه روز پیدامون کنه ؛ تا فرهاد و شیرین گفتم که "زی" گفت فرهاد مرد! :| پسرای هم سن ما بیست تا شیرین داشتن تاحالا !


خلاصه با تمام حساسیت هایی که خودم رو این قضیه دارم مجبور شدم جدی باهاشون صحبت کنم و این بحث رو جمع کنم  ..


گفتم ازدواج ؛درسته که مقوله ی اعصاب خوردکنیه.درسته که یکم ترسناکه! درسته که انتخابِ خیلی سختیه و ....

اما یه فرآیند طبیعیه و هیچ کار شاقی هم نیست .. هیچ آپشنی هم محسوب نمیشه!

 از ازل و زمان آدم و حوا میلیارد ها نفر ازدواج کردند و همچنان ازدواج میکنند.


اما قرار نیست همه با ازدواج خوشبخت باشند.بعضی ها خودشون ترجیح میدن مجرد بمونند.

و گرنه هیچ پسری بدون زن و هیچ دختری بدون شوهر نمیمونه ! 

بلاخره اگه قسمت باشه همه یه روزی یه جایی به یارشون میرسن ..


 واستون آرزو میکنم به وقتش با کسی که خیر دنیا و آخرتتون باهاش هست ازدواج کنید و "خوشبخت" باشین.

وگرنه ازدواجی که صرفا واسه رفع تکلیف باشه که فایده ای نداره ..





.

.

.

.




+



حس غریب روز تولد رو معمولا آدم ها تو هر سنی که باشند تجربه میکنند.


اما مجموعه ی چیزهایی که نوشتم یه چیزی رو تشکیل میده به نام بحران بیست و پنج سالگی!


تو این نقطه از زندگی فرد دیگه بچه نیست.به یه چیزایی باید رسیده باشه تو زندگی.مثل تحصیلات کار و احیانا ازدواج.و یکسری اهداف دیگه که از قبل میدیده که تو این سن بهش رسیده.

خب اگه به تحصیل و کار و ازدواجش رسیده باشه که فبها .. اما اگه به هرکدوم از اهدافش نرسیده باشه همون ذهنش رو درگیر میکنه ..

مثلا "پ" الان دغدغه شغل داره و "زی" که شغل داره دغدغه ازدواج ..


راه خلاصی ازین بحران ... میتونه روبه رو شدن با حقایق و کنار اومدن با خود و بی تفاوت شدن به خیلی از مسائل باشه..



البته به شخصه فکر میکنم پسر و دختری که ازدواج کرده باشند و ازدواجشون موفق بوده باشه تو همچین مواقعی حس و حال خیلی بهتری دارند و راه و آینده ی واضحتری پیش روشونه ..البته با علم به اینکه آینده به شدت مبهم و ناپیداست و فراز و نشیب های زیادی داره .. 


به هرحال آرزوی موفقیت و خوشبختی دارم برای همه ی مجردا و متأهل ها ..و امیدوارم همه به خواسته های قلبی خودشون برسند..


.

.

.

.

نظرات  (۵)

ترس از بالا رفتن سن رو همه دارن یا حداقل تو یه برهه ای از زندگیشون احساسش کردن..بنظرم وقتی بخوای وارد دهه ی جدیدی بشی مثلا تولد سی سالگی چهل سالگی یا حتی بیست سالگی ترسناک تره حتی.

پاسخ:
نه بیست اونقدرها ترسناک نیست ... موقع وارد شدن به بیست آدم خیلیییی امید و هدف و برنامه داره.خیلی سرش شلوغه  و حتی ممکنه خوشحال باشه ازینکه داره وارد این دهه ی طلایی میشه.
تو بیست و پنج آدم حس میکنه نصف راه رو رفته و فرصت کمی داره تا رسیدن به اهدافی که تا پایان دهه بیست واسه خودش ترسیم کرده ... 

تولد سی سالگی گمونم ترسناک ترینش باشه.اون رد بشه دیگه آدم واسش فرقی نداره چند سالش شده..
۱۳ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۴ مهندس رضا عباسی
البته به شخصه فکر میکنم پسر و دختری که ازدواج کرده باشند و ازدواجشون موفق بوده باشه تو همچین مواقعی حس و حال خیلی بهتری دارند و راه و آینده ی واضحتری پیش روشونه ..البته با علم به اینکه آینده به شدت مبهم و ناپیداست و فراز و نشیب های زیادی داره .. 
دعا کنید ما هم به اون مرحله برسیم
التماس دعا
راستی خواستین بیاین همدیگه رو دنبال کنیم
پاسخ:
ان شاءالله همه ی جوون ها خوشبخت و عاقبت بخیر بشن :)
باو ول کنید این بحران محران‌ها رو، از زندگیتون لذت ببرید :))
پاسخ:
منم میگم ول کنید ولی گوش نمیدن که :))

ازینور یکی از قوم شوهر میناله ؛ ازونور یکی از نداشتن کار ؛ اونطرفم یکی از تنهایی ! 


اینجانب هم در نقش طبیبی که خودش کچله میخوام سر همشونو دوا کنم :)))
در معقوله ازدواج یکی هم کفو بودن مهمه 
دگری دل بی صاحاب😂😂
پاسخ:

مقوله دگر اینکه :

نیست در شهر یاری که دل ما ببرد!😂😂
ولی بنظرم حتا اگه برگشت نمیخواد کاری کنید بچسب زندگی رو :)))
پاسخ:
چی حتی اگه برگشت؟🤔🤔
کسی نرفته که :/ :))
خوابی یا بیدار نگین؟😁😁

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی