روزهای بی نتى بعد از مدتها برگشتم اینجا و دوستامو بی صدا خوندم و چیزی ننوشتم چون دستم نمیرفت به نوشتن!
(اگه نسرین جان اینجا رو بخونه کلی ایراد نوشتارى از خط اولم در میاره :))
شاعر میگه یک سینه حرف هست ولى ! .... بس است.
قطع شدن نت با همه ى سختیایی که داشت خوبیش این بود که نمیدیدیم عمق فاجعه رو.چند روزى که اینستا رو میبینم واقعا از صبر و تحملم و ظرفیت اعصاب و روانم خارجه ...
به حدى اذیت شدم از جریانات این مدت که دیشب سرمو گذاشتم رو سینه یارم و تا خدا میخواست گریه کردم...
ترسیده بود که چی شده و چرا؟ گفتم دلم گرفته ... و دوباره عین یه دختر بچه زدم زیر گریه.اشکام پیرهنشو خیس کرده بود.. مگه ما چی میخواستیم جز یه زندگى عادی و نرمال؟ یه ثبات اقتصادی؟ چی میخواستیم جز تلاش برای رسیدن به ارزوهامون؟چی میخواستیم جز یه زندگی بی استرس! بدون جنگ بدون خونریزی ...
حیف از ما ! حیف از ارزوهاى معصومانه ى ما !