"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۳ '90
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۱ ♥♥♥

من آمده ام !

يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ

سلام!

من اومدم پس از مدت ها ^.^


خب الحمدلله.پرونده ی یه تابستان دیگه به خیر و خوشی بسته شد.

دو هفته ی آخر شهریور روزهای بی نهایت شلوغ و پرخاطره ای شد برای من.

روزهایی که دلم میخواست بیام اینجا و از حس و حال خوبش بنویسم اما به دلیل کمبود وقت و شلوغی بیش از حد امکانش نبود..


با اینکه از نظر کاری تمام وقت درگیر بودم؛ اما این مسئله باعث نشد که به دورهمی های دوستانه مون نرسم.ازونجایی که همه میدونستند من وقتم محدوده؛ برنامه ریزی و مدیریت برنامه ها رو به عهده ی من گذاشتند! منم خدایی سعی کردم منفعت همه رو در نظر بگیرم و از زمان های خالیم؛ استفاده کنم.


نتیجه ی این مدیریت ها کیف دسته جمعی بچه ها بود و ایمان به اینکه بیخود نگفتن که شهریوری ها مدیر و مدبرن :)) 😏😎


حرف و خاطره زیاده اما اگه بخوام همشو بنویسم طولانی میشه.

علی الحساب راجب اون روزی که رفتیم پیکنیک مینویسم تا بعد :)



یه روز تز دادم که صبح زود بریم حلیم بخریم + وسایل دیگه صبحانه وبعد بشینیم لب دریا و نوش جان کنیم.

همه ی بچه ها بجز زینب مخالف پیشنهادم بودن.

م و ز گفتند که ما کارمندیم و صبح ها وقتمون آزاد نیست. و اصلا چرا صبحانه بریم پیک نیک؟ عصرانه بریم!

گفتم اگه شما کارمندین؛ من کاسبم و صبح تا شب سرکار.دوست دارید عصرانه برید اما بدون من ..

خلاصه به جز میم؛ بقیه رضایت دادند.صبح روزی که میخواستیم بریم پیکنیک شش و نیم صبح از خواب بیدار شدم.هوا بی نهایت سرد بود و میلرزیدم.خیلی وقت بود اون تایم از خواب بیدار نشده بودم.تو دلم گفتم واااای الان بچه ها دارن به من فحش میدن که چرا همچین تزی دادم و این وقت صبح مجبور شدن که از رختخواب دل بکنند و برن لب دریا!!


خلاصه .. تو همون حال بودم که زینب باهام تماس گرفت و گفت بیداری؟ گفتم آره و چند دقیقه دیگه میام.شما برید لب آب بساط بچینید ؛ من خودم نون و حلیم رو میخرم و با پدرم میام پیش شما دیگه منتظر من نباشید.

سر راه پنیر و کره و نون بربری و سنگکک هم خریدم! 

وقتی رسیدم لب ساحل، دیدم دریا در آروم ترین و آبی ترین حالت ممکنه و بچه ها در نزدیک ترین فاصله به دریا بساط رو چیدن :)


سلااااااام سلااااام گویان و شلوغ کنان رفتم پیششون و دیدم زینب از موضع خودش پایین نیومده و کله پاچه خریده.پ هم بورک درسته کرده بود.

ز زحمت کشیده بود و خودشو آورده بود :))


بچه ها عاشق حلیمی که خریدم شده بودند؛ من از کله پاچه ای که زینب خریده بود؛خوشم اومد چون بی نهایت تمیز بود و اشتها برانگیز!

(البته که یکم ازش خوردم چون معمولا به زور میخورم کله پاچه رو :)) )


خلاصه در کمال صلح و صفا صبحانه رو نوش جان کردیم.


بعد جمع کردن سفره زینب گفت من حافظ آوردم تا نیلوفر برامون فال بگیره!

واااای اون لحظه اشک تو چشمام جمع شده بود چون خودم اصلا به یاد حافظ و حافظ خوانی نبودم! بچه ها همه از این تصمیم استقبال کردند و واسه تک تکشون فال گرفتم و براشون خوندم ..و چون دیوان حافظی که زینب آورده بود تفسیر نداشت،خودم براشون تفسیر میکردم!و خدا میدونه چقدر خندیدیم سرِ این تفسیرهای من ..


از بین فالهایی که زدیم،فال زینب خیلیییی قشنگ دراومده بود و کاملا با نیتش همخونی داشت.


آفتاب بالا اومده بود و ما گرممون شده بود.تصمیم گرفتیم بلند شیم و آب بازی کنیم و بعد بساط رو منتقل کنیم به جایی که سایه س.دو تا از بچه ها رفتند رو تپه های نزدیک ساحل، یه جای خوب پیدا کردند و سایلمون رو بریدیم اونجا. 

چای خوردیم و بعد دراز کشیدیم و عکس انداختیم و حرف زدیم و خندیدیم و  ...


پ گفت؛ صبح که بیدار شده بودم به زمین و زمان فحش میدادم! اما الان دلم نمیخواد برم خونه!چقدر خوش گذشت..

ز گفت واقعا تفریح منحصر بفرد و بی نظیر و متفاوتی بود..

زینب گفت میدونستم حتما خوش میگذره.

من گفتم خداروشکر که بهتون خوش گذشته ..چون پیشنهاد من بود میترسیدم یوقت خوشتون نیاد و .. !

که همگی اذعان داشتن یکی از بهترین تزهای دنیا رو دادم و بی شک بهترین خاطرات واسمون ساخته شده..

پ گفت من تا شب همینجا میشینم ! توروخدا نرید خونه.. :))

واقعا هیچکس دلش نمیخواست بره..


در نهایت..بچه هارو با این وعده که یه برنامه دیگه هم میچینم و به زودی همو میبینیم،از جاشون بلند کردم و با پ راهی پاساژ شدم و مغازه رو باز کردم :دی

این بود خاطره ی یکی از واپسین روزهای شهریور نودوشش

.

.

.

.

.


+ان شاءالله و به امید خدای مهربون ؛پاییز پیش رو هم پر از خبرها و خاطرات خوب و به یاد موندنی باشه برامون :)

۹۶/۰۷/۰۲ موافقین ۲ مخالفین ۰
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی