"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۳ '90
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۱ ♥♥♥

به عادت همیشگی زمان هایی که اینجاست؛ صبحانه میهمان خانه و بالکن باصفای ما بود.


برای رفتن به سرکار آماده بودم که گفتند: امیدوارم نیلوفر خانوم افتخار بدن تا من برسونمشون..

با گفتن اختیار دارید این چه حرفیه؛همراهیشان را پذیرفتم.


ساعت ده ؛ جلوی ورودی پاساژ بودیم و از آن جا خداحافظی کردیم و ایشان راهی تهران شدند.


ساعت دوونیم ؛ به خانه برگشته بودم.سرمیز ناهار مادر پرسید به ح ح زنگ زدی؟ به سلامت رسیده؟ 

 - بله؛ شکر خدا.یک ساعت پیش به مقصد رسید.


لقمه ای که در دهانم بود به سختی پایین رفت ..

با خودم فکر کردم...همه ی مسافت تهران تا اینجا؛ کمتر از مدت زمان یک شیفت کاری من بود ..


چقدر همه ی فاصله ها به نظرم کوتاه و پوچ آمدند..چقدر فاصله ها حقیرند..

فکر کردم،اگر بخواهیم ..هیچ فاصله ای نیست ...اگر بخواهیم ..همه ی فاصله ها در یک چشم بهم زدن تمام میشوند.اگر بخواهیم ....




۹۶/۰۵/۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰
🔹🔹نیلگون 🔹🔹

نظرات  (۲)

اوشون مذکر بودن😏یا مونث😒
پاسخ:
اوشون پدربزرگی مهربان؛ برای اینجانب هستند :)

رفتن و رسیدنش بهم یادآوری کرد که چقدر مسافت تهران تا اینجا کمه  و ... 
بله شبنمی.داستان چیز دیگریست 😏😎
زنده باشن و هزار ساله😉
شانس نداری دیگع ای هی😪
پاسخ:
الهی آمین :)


من اگه شانس داشتم؛ اسمم بود شمسی خواهر :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی