"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

به رنگِ آسمـــــان ..

"در دیار نیلگون"

ایجاد سایت جدید

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۳ '90
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۱ ♥♥♥

قصه ی روزی که گذشت

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۴ ق.ظ

دیشب همینطور بی هوا به بابا گفتم بیا ازین ببعد بریم پیاده روی.در جا قبول کرد..مامان گفت برید تا شهرک بالآیی و برگردید.بابا گفت چرا اونجا؟!!با ماشین میریم کوه.دریا.اونجا پیاده روی میکنیم.

گل از گلم شکفت! مدت ها بود دلم میخواست صبح زود بیدار شم و بزنم به دل کوه و جنگل ..اما نمیشد..

بابا گفت صبح ساعت شش بیدار شیم و بریم..دو خوابیدم در حالیکه فکر نمیکردم رفتنمون جدی باشه..

اما شش و نیمِ صبح بود که بابا بیدارم کرد.یکم تو تختم شرایطو آنالیز کردم و بعد بلند شدم،حاضر شدم و رفتیم پایین.

بابا تو ماشین گفت کوه یا دریا؟!

گفتم دریا !

دلم برای قدم زدن کنار دریا خیلی تنگ بود..درسته هرروز میبینمش از دور،درسته که خیلی شب ها میریم لب آب و بساط پیک نیکمون براهه،اما من طلوع رو میخواستم.خلوتی ساحل تو اون تایم،تمیزی آب.دریای نقره ای و طلایی...

پیش دانشگاهی که بودم مدرسه مون تو ساحل بود و یه پنجره رو به دریا داشت که من کنارش مینشستم .معلم که درس میداد من حسرت پشت پنجره و آدم هایی که داشتن تو خط ساحل میدووییدن رو میخوردم..

حالا بعد مدت ها قرار بود اون تایم لب آب باشم!


نزدیک ساحل به بابا گفتم جلو یه سوپر توقف کنه!شیرکاکائو و بیسکوییت و کیک خریدم.رفتیم ساحل .همونجور بود که میدونستم.خلوت و تمیز.با رگه های طلاییِ خورشید تو آسمون و انعکاسش تو دریای نقره ای و طوفانی.

رو نزدیکترین صندلی کنار آب نشستیم.خوراکی ها رو خوردیم.عکس انداختیم و رفتیم به سمت غرب..آدم ها انگشت شمار بودند و مشغول نرمش..دریا از همیشه قشنگ تر و دلبرتر.اردک ها و سگ ها با خیال راحت مشغول آب بازی !

از دور دیدم که سگ ها به یه پیرمردی حمله کردن.هربار که میخواست فرار کنه وحشی تر میشدن.آخر از دستشون در رفت.ما داشتیم میرفتیم سمت سگ ها.یه زوج میان سال با پای برهنه دست در دست هم رو خط آب قدم میزدن.

از سگ ها نترسیدم.چون بابا باهام بود.بابا انگار منتظر بود بترسم ولی هیچی نگفتم و با خیال راحت رفتیم سمتشون.یکیشون دنبالمون اومد.بهش محل ندادم اما پشت بابا قایم شدم.خودش رفت.از برج رسیده بودیم به پل ج آ .خورشید بالاتر اومده بود.واسه رد شدن از رودخونه باید دل به آب میزدیم.منظره رودخونه قشنگ بود.عکس انداختیم.دوباره برگشتیم و دوییدیم..به اردک ها رسیدیم و ازشون فیلم برداشتم.زوج میانسال داشتن همو میبوسیدن..عقب تر از بابا میومدم..رسیدیم به ماشین.از بابا تشکرکردم.

رفتیم نون بربری خریدیم و اومدیم خونه.تازه ساعت هشت شده بود!

اومدیم خونه.دوش گرفتم.بعدش نیمرو درست کردم و با خیار و گوجه باغمون نوش جان کردم..فکر کردم امروز چه روز خوبی می تونه باشه ..و چقدر دوست دارم هرروزم اینطوری شروع شه..

رفتم سرکار.

با بچه ها چت میکردم.به پ راهنمایی میکردم.بهش گفتم داشتن یه حساب مشترک از بزرگترین فانتزی هامه!از این حساب مشترک و نحوه کارکردش بهش گفتم.تاکید کردم اقتصاددان باشه و یه مبلغی از درآمد شوهرش رو پس انداز کنه.

با س چت میکردم که در عین ناباوری گفت بسته ای که دیروز پست کردم به دستش رسیده..


و بعد خبر اون حادثه ی دلخراش .. خوندمش دنیا رو سرم آوار شد..سعی کردم ندید بگیرم.اما نشد.پر شدم از بغض و سوال و چرا..


حین چت با س متوجه شدم که یه مجموعه استیکر رو اد کردم که اصلا در شان من نبوده..متوجه نبودم که چقدر افتضاحه.کلی سرش حرص خوردم و اعصابم بهم ریخت. ریمووشون کردم.


مامان خونه مامان بزرگ بود.واسش غذا درست کرد .حمومش کرد.لباس هاشو پوشوند و قربون صدقه ش رفت .بعد اومد دنبال من..

ظهربود و هوا بی نهایت گرم.سرخیابونمون دو تا خانوم چادری دست تکون دادن.مامان نگه داشت و سوار شدن.کلی تشکر کردن.گفتن مسافرن و غریب.یه شهرک بعد شهرک ما هست که ویلای دوستشون اونجابود.مامان گفت مسیر ما اونجا نیست ولی میبرمتون.هوا گرمه.کلی دعا کردن.گفتن ازین خانوم جلسه ای ها هستن!مامان گفت برای مادر شوهرمم یه فاتحه بخونید لطفا.گفتن ما یس میخوندیم جای فاتحه.مامان خواست واسه عاقبت بخیری منم دعا کنند که کلی دعا کردن.رسوندیمشون و برگشتیم..

تا ناهار بخورم شد سه و نیم..

بعد بیهوش شدم اما همش خواب اون بچه رو میدیدم...یعنی صورتش جلو چشمم بود.بیدار شدم و رفتم سرکار و مشتری دوقلو دار و مشتری عرب و ..راه انداختم..


بعد واسه ح ح هدیه خریدم .وقتی بهش گفتم و هدیه شو بهش نشون دادم بی نهایت خوشحال شد.اصلا هدیه دادن بیشتر از هدیه گرفتن برای من هیجان داره و ایجاد خوشحالی میکنه.مخصوصا وقتی به اونایی که واسم عزیزن و میدونم چی حتما خوشحالشون میکنه هدیه میدم.

اومدیم خونه .شب مهمون داشتیم.شام تدارک دیدیم..دور هم خوردیم..مهمون ها رفتن ..الانم چشمهای من دارن میرن..


این قصه ی روزی که گذشت بود...

الهی شکرت ..

خدا جان..ما واسه اینکه حالمون خوب باشه و کمتر زشتی های این دنیا رو ببینیم و کمتر غصه ی مشکلاتمون رو بخوریم خیلی تلاش میکنیم.واسه خوب شدن حالمون خیلی کارها میکنیم.واسه آرامشون و بخاطر غرورمون خیلی تلاش میکنیم.. که حال دلمون خوب باشه..


اما این نقطه از دنیا خیلی سیاه شده.انقدر سیاه که نفس کشیدن هم برامون کار ساده ای نیست.بیا و یه دستی به سر و روی این مملکت بکش.بیا و آرامش رو به مردم این مملکت برگردون.

به خودت قسم مشکل هر آدمی برای خودش کافیه.دیگه فاجعه ملی و  قتل و جنایت و دزدی رو چطور تاب بیاریم؟

حال کشورمون رو خوب کن تا حال ما هم خوب بشه. دیگه خسته شدیم ازین وضعیت ..



۹۶/۰۵/۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰
🔹🔹نیلگون 🔹🔹